مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
«الـهی سـیـنهای ده آتـش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست» خـدایا لـطف خود را شـامـلم کن غـمی جانسـوز، مهمان دلـم کن که من عاشقتر از هر روزم امروز خریدار غـمی جانسوزم امروز درون سـیــنــه تــا در یــاد دارم غـــم زنــــدانـــی بـــغـــداد دارم هـمـان مـولا که در بـند بـلا بود پــیــام او پــیــام کـــربــلا بـــود چه بیجـا انـتـظاری داشت قاتل ز اسـلام مـجـسـّـم، رأی بـاطـل! ز دست موسوی، چشم نوازش؟! ز فـرزنـد عـلـی، امـید سازش؟! خـبـر دارنـد هـفـتـاد و دو مـلّـت که از این خاندان، دور است ذلّت تراود نکهـت وحی از سجـودش تـمـنّــای شـهــادت در وجــودش جهانی که در آن جای نفس نیست فضایش دلگشاتر از قفس نیست فضـای بیعـدالـت، بـسـته بهـتر دل دور از محـبت، خـسته بهـتر عـدالـت، بـسـتـۀ زنـجـیـر تا کی حقـیقـت، کـشـتۀ شمـشیر تا کی؟ چرا دشمن کِشَد در قـید و بندش چرا زندان به زندان میبرندش؟ اگر تنهـا، نـمـاز و روزهاش بود رکوع و سجدۀ هر روزهاش بود وگر تنها عـبادت، پیـشه میکرد کجا دشمن از او انـدیشه میکرد مناجـاتی که آن معـصوم فـرمود ســرود انـقــلابـی آتــشـیـن بــود اگـر بــنــد سـتـم بــر پــای دارد خـدا دانـد کـه در دل جـای دارد ملال خاطرش هجر وطن نیست غم و اندوه او فرزند و زن نیست ننالـد هرگز از زنـدان و زنجـیر کجا اندیشد از قید و قفـس شیر؟ غم او غـربت اسلام و دین است تشیّع مانده تنها، دردش این است خدایا داد از این فصل غـمانگیز گل یاسین و... در زندانِ پـائیز؟ مـبـادا دیــده بــیــدارش بــمــانـد بـه دلهـا داغ دیــدارش بــمـانـد بر این بیـداد، دل کی صبر دارد غـمِ خــورشـیـدِ پـشـتِ ابـر دارد مبـادا عـاقـبـت در حـسـرت بـاغ بمـاند باغـبـان با یک چـمن داغ اگر هـر گـل بـهـاری تـازه دارد خـدایـا صـبــر هــم انــدازه دارد مبادا چـشم حق در خـون نشـینـد که صبح و شب «شفق» در خون نشیند |